یه قراری با خودم گذاشتم که این بار انجامش میدم دیگه. به خودم و همه نشون میدم! باید نشون بدم تصمیم یعنی چی، قرار یعنی چی، اراده یعنی چی... بسه دیگه تنبلی و پشت گوش انداختن. اگه "یه بار" کم بیاری، همیشه کم میاری! چون دیگه یاد میگیری هر وقت کم آوردی، چطوری توجیه کنی. اگه این بار سستی کردم دیگه کلا میزنم گاراژ! اسمم را عوض میکنم! امضا.
درسهای دنیا
و ایران، سبز می ماند!
November 28، 2010
October 30، 2010
به خاطراتم يه سفري كردم... دنبال اون دوستهايي كه يه روزي باهاشون ارتباط صميمي تري داشتم ... كنجكاو شدم و تو فيس بوك سرچ كردم... اااا اينم خواهرشه... ااا اينم برادرشه...كوچك بودند... مي رم تو عكسهاشون... ااااااا چه هيبتي شده!! اي واي...اون موقع ها كه كوچك بودند... وااااااي يعني من اينقدر پير شدم؟!
اون موقع ها كه من بچه بودم اگه كسي يهو بهم مي گفت "واي چه بزرگ شدي" خوشحال مي شدم... هيچ وقت فكر نمي كردم خود طرف شايد حس بدي پيدا كرده باشه چون يهو متوجه گذر زمان شده! اينكه خودش هم همين سالها رو گذرونده!
October 25، 2010
چقدر زندگي گل و بلبل ميشد اگه هر روز اين كتاب تاريخ رو ورق نمي زديم! اگه خاطراتش رو غبارروبي نمي كرديم!
نگه داشتن يه سري حريم ها تو برخورد با اطرافيان هميشه برام خيلي مهم بوده. فكر كنم فقط يه بار تو زندگي ام به نابودی همچین حریمی نزدیک شدم و حتي نمي گويم كه از بين رفت؛ اما حالا دو ماهي ميشه كه هرچي تلاش مي كنم تو ذهنم دوباره به قبل از حريم برگردم نميشه كه نميشه!
چه خوب مي شد اگه آدم مي تونست ذهنش رو سريع با "Clear History" خالي از جفنگيات كنه. آخ چه راحت ميشد زندگي!
October 24، 2010
يه زماني كه خودم دانشجو بودم و درخواست مي دادم كه تو يه آزمايشگاهي دو ماه كار كنم كه تجربه پيدا كنم، نگران بودم كه نكنه استاده قبول نكنه!
حالا هم كه دانشجوها ميان و مي خوان با ما كار كنن و استادم معرفي شون مي كنه، به جاي اينكه كلاس بگذارم بايد نگران اين باشم كه نكنه نيان!! كه استاده فكر نكنه دانشجوها رو مي پرونم!!
اي روزگار!
كارت دعوت تولد از طرف پانيا 4 ساله!
مهساجان؛
هفته بعد از تولد نيوشا تولد منه. بيا!
-مبدا تاريخ: تولد نيوشا!!
September 27، 2010
آخه اون جان منه. قلب منه.
جان منه. قلب منه. گاهی خواب میبینم که خیلی شاد نیست. درسته که به خواب خیلی اعتقاد ندارم، اما همچین خوابی خیلی ناراحتم میکنه. باز هم حس میکنم که واقعا شاد نیست. این حس دیوونهام میکنه. آخه اون جان منه. قلب منه.
September 26، 2010
خیلی لجم میگیره... من خودم چلاق نبودم که...
میگه: فلان آزمایش رو انجام بده فردا
میگم باشه اما میدونم که وقتش رو ندارم این هفته چون اصلا اینجا نیستم
فردا دوباره چک میکنه ببینه انجام دادم یا نه، اونم نه از خودم، بلکه از کسی میپرسه که قرار بود آزمایش رو باهاش انجام بدم!
می فهمه که انجام نشده. خودش سعی میکنه با طرف هماهنگ کنه که اونها شروع کنن! فرداش فقط به من خبر میده که هماهنگی رو کرده با آنها که کار را شروع کنن و چون من نیستم، از تکنیسینها خواسته که کار را پیش ببرند تا شنبه که من میرسم. حتّی برنامه از دوشنبه را هم هماهنگ کرده که یه تکنیسین دیگری بقیه کار را دنبال کنه، به صورت هول هولی، چون به خاطر سفری که در پیش داریم، نمیتونستیم هم پروتوکول را تمام انجام بدیم!
من فقط از طریق تکنیسینها متوجه میشوم که قراره این کارها حتّی تا هفتهٔ بعد هم ادامه پیدا کنه. اولش فکر کردم که تا فلان مرحله رو میاد و بعد میرسه دست خودم...می بینم که خیر! انگار نه انگار که کار منه!
خیلی لجم میگیره... من خودم چلاق نبودم که... نمیخواستم که به این شکل هول هولی این کارا رو انجام بدم که مطمئنا نتیجهاش چیزی نمیشه که خیلی تر و تمیز باشه. من فکر میکنم آزمایش میتونه یه هفته وایسه تا من برگردم بعد انجام بشه.
خلاصه وقتی میفهمم میپرم وسط و حداقل روز شنبه رو که هستم خودم به عهده میگیرم. اما کلی لجم در اومده از این فضولی که کرده و اعتمادی که نکرده!
شنبه که میرم کارها رو انجام بدم، میبینم که تکنیسینها یه مرحله رو از قلم انداختن و حالا ما تا آخرشم که پیش بریم معلوم نیست که از این آزمایش کثیف، حتّی بشه چیزی فهمید یا نه... حالا نشون دادن پیشکش.
اینم نتیجه کار کردن هول هولی...حتّی درست به اونها پروتوکول رو نگفته که حداقل درست انجام بشه!
میگم باشه اما میدونم که وقتش رو ندارم این هفته چون اصلا اینجا نیستم
فردا دوباره چک میکنه ببینه انجام دادم یا نه، اونم نه از خودم، بلکه از کسی میپرسه که قرار بود آزمایش رو باهاش انجام بدم!
می فهمه که انجام نشده. خودش سعی میکنه با طرف هماهنگ کنه که اونها شروع کنن! فرداش فقط به من خبر میده که هماهنگی رو کرده با آنها که کار را شروع کنن و چون من نیستم، از تکنیسینها خواسته که کار را پیش ببرند تا شنبه که من میرسم. حتّی برنامه از دوشنبه را هم هماهنگ کرده که یه تکنیسین دیگری بقیه کار را دنبال کنه، به صورت هول هولی، چون به خاطر سفری که در پیش داریم، نمیتونستیم هم پروتوکول را تمام انجام بدیم!
من فقط از طریق تکنیسینها متوجه میشوم که قراره این کارها حتّی تا هفتهٔ بعد هم ادامه پیدا کنه. اولش فکر کردم که تا فلان مرحله رو میاد و بعد میرسه دست خودم...می بینم که خیر! انگار نه انگار که کار منه!
خیلی لجم میگیره... من خودم چلاق نبودم که... نمیخواستم که به این شکل هول هولی این کارا رو انجام بدم که مطمئنا نتیجهاش چیزی نمیشه که خیلی تر و تمیز باشه. من فکر میکنم آزمایش میتونه یه هفته وایسه تا من برگردم بعد انجام بشه.
خلاصه وقتی میفهمم میپرم وسط و حداقل روز شنبه رو که هستم خودم به عهده میگیرم. اما کلی لجم در اومده از این فضولی که کرده و اعتمادی که نکرده!
شنبه که میرم کارها رو انجام بدم، میبینم که تکنیسینها یه مرحله رو از قلم انداختن و حالا ما تا آخرشم که پیش بریم معلوم نیست که از این آزمایش کثیف، حتّی بشه چیزی فهمید یا نه... حالا نشون دادن پیشکش.
اینم نتیجه کار کردن هول هولی...حتّی درست به اونها پروتوکول رو نگفته که حداقل درست انجام بشه!
بنياد كودك
بنياد كودك يه موسسه خيريه رفاه كودكه با هدف كمك به بچه هاي بااستعداد (كه به عقيده من كمك به همنوع ديگه قيد و شرط نمي پذيره) و با گواهينامه و استانداردهاي مشخص، كه با كمك اون هر كسي مي تونه سرپرستي كودكي را به سادگي به عهده بگيره... شعب مختلف داره، حتي تو آلمان و خيلي كشورهاي ديگه هم فعاليت مي كنه براي دوستاني كه خارج از ايران هستند و تمايل به فعاليت از هر نوعي را دارند.
September 08، 2010
پدر و مادر، وابستگان و همکارها را نمیتونی انتخاب کنی و مجبوری باهاشون بسازی!
از قول دل دردمند یه دوست
اما من فکر میکنم که بهتره آنهائی که میتونیم انتخاب کنیم رو بشماریم چون عموماً اکثر اطرافیانمون را نمیتونیم انتخاب کنیم! مثلا بچه... همسایه... یا مثلا آدم هنر کنه یه همسر خوب پیدا کنه، دیگه نمیشه که همه فامیلهاش رو هم چک کرده باشه که باب دل باشند و معمولاً هم حداقل یه نفر هست که دوست داری زندگیت رو هم بدی اما با این رابطه نداشته باشی!
August 27، 2010
زندگي يه بعدي ممنوع!
سال كنكور بودم كه يكهو هوس كردم سراغ يه موسيقي برم... چون تجربه قبلي نداشتم ايده مطمئني هم نداشتم كه سراغ چه موسيقي اي برم... به هر حال نظرم با مخالفت بابام روبرو شد به اين دليل كه سال كنكور زمان مناسبي براي شروع يادگيري يه موسيقي اونم از صفر نيست كه مجبور بشي كلي زمان براش بگذاري... اون سال رو سراغش نرفتم اما اقرار مي كنم كه اگه خيلي كشته مرده موسيقي ياد گرفتن بودم مي تونستم سال بعدش شروع كنم اما اينكار رو هم نكردم! حالا گاهي اوقات با تمام وجودم دلم مي خواد كه يه ساز كوبه اي ياد بگيرم... خيلي تو اينترنت گشتم اما خوب اين طرفها كسي رو كه ساز كوبه اي آموزش بده پيدا نكردم...
همون سال كنكور همزمان با من، دوستم هم علاقمند به ياد گيري موسيقي شد با اين تفاوت كه اون همون سال شروع كرد... درسته كه درگيريش با موسيقي باعث شد كه دانشگاه دولتي قبول نشه اما الان هيچ چيز كم نداره... فوق ليسانسش رو تو رشته تحصيليش از دانشگاه آزاد گرفته و همزمان با اون، اونقدر تو موسيقي اش حرفه اي شده كه الان مربي موسيقي تو رشته خودش شده و همون رو به عنوان حرفه اصليش انتخاب كرده. گاهي حتي براي آموزش، به كشورهاي اروپايي هم مياد... به اين شكل يه گزينه به گزينه هاي شغلي اش اضافه كرد و تنها به رشته تحصيلي اش نچسبيد... بينشون اوني كه بيشتر دوست داشت و هيجان بيشتري داشت رو انتخاب كرد و الان كاملا موفقه.
و من هنوز دارم تي مي كشم! :)
شغل ايده آل
يه روزي فكر مي كردم كه من اصلا آفريده شده ام كه با بچه هاي مهد كودكي سر و كله بزنم... عاشقشون بودم... عاشق همه بچه ها... ترجيحا قبل از دبستان... صداي گريه هيچ بچه اي رو نمي تونستم تحمل كنم... گاهي اگه مي دونستم كه يه بچه اي از نظر من تو بهترين شرايط ممكن نيست، كافي بود صداي گريه اش رو بشنوم؛ منم هم پاي اون بچه گريه مي كردم! انگار مثل روز برام روشن بود كه كسي اذيتش كرده... تمام تحقيقاتي كه توي مدرسه آزاد بود، براي من درباره "كودك" يا يه چيزي وابسته به اون انجام مي شد... خوندن كتابهاي روانشناسي به خصوص روانشناسي كودك جزو تفريحاتم بود... هميشه دوست داشتم مربي مهد كودك باشم... مي دونستم سخته اما فكر مي كردم اگه يه نفر تو دنيا اين توانايي رو داشته باشه، اون منم!
گذشت و گذشت تا خلاصه بعد از اينكه ليسانسم رو گرفتم دل را به دريا زدم، شرايط هم جور شد و شدم مربي زبان انگليسي توي يه مهد كودك تو قيطريه... اين بهترين تركيب از همه چيزهايي بود كه عاشقشون بودم... تدريس زبان انگليسي و كار كردن با كودكان... زده بودم تو هدف. بايد تجربه اش مي كردم وگرنه هميشه حسرتش رو مي خوردم.
خيلي شاگردهام رو دوست داشتم... اما اعتراف مي كنم كه 1 ماه اول بي تجربه بودم و توانايي كنترل بچه هاي شر كلاس رو نداشتم... آخه اين بچه ها با رفتاري كه مربي تمام وقتشون باهاشون داشت و گهگاه كتك هايي كه از مربي ها مي خوردند، عادت كرده بودند كه از مربي شون يه جور حسابي ببرند و اين متد كار من نبود... متد من جذب بچه ها از طريق محبت كردن و تشويق بود كه براي تمام بچه هاي شر كلاس جواب نمي داد... بعضي ها از اين مراحل رد شده بودند... مشكلاتش رو روز به روز بيشتر و بيشتر با تك تك سلولهاي بدنم حس كردم...بعضي بچه ها تو شيطوني و عجيب غريب بودن واقعا خاص بودند... همچين گزينه هايي تو زندگيم نديده بودم... كم كم تونستم بهتر خودم رو تطبيق بدم و براي بعضي از موارد خاص هم چاره هايي بينديشم... اما خودمم مي كشتم نمي تونستم و نمي خواستم كه مثل بعضي از مربي ها با زبان كتك حرف بزنم... براي روحيه حساس من در مورد رفتار درست با بچه ها كار كردن تو محيطي كه گاهي از اين صحنه ها هم توش مي ديدي عذاب آور شد... ديگه نمي تونستم بيشتر زمان براي تجربه اين كار بگذارم... چيزهاي زيادي ياد گرفته بودم اما بايد يه سري چيزها رو تغيير مي دادم... مهد كودك با اين شرايط جاي من نبود! روزي كه بعد از 6 ماه از اونجا زدم بيرون، روز به ياد موندني اي بود... از يه طرف خوشحال بودم كه جونم رو برداشتم و دارم در مي رم؛ از يه طرف گريه بچه ها ناراحتم مي كرد... آخه دنياي اونا خيلي حساس تر از دنياي ماست... اونا دل مي بندند... اميد مي بندند!
حالا مي دونستم كه بايد تو تدريس زبان بمونم اما نه تو مهد كودك. تو موسسه زبان "سيمين" تو تهران مشغول شدم. اولش تو همه رده سني كلاس گرفتم... مي خواستم بدونم كدومش بهترينه براي من... كودكان، نوجوانان، جوانان كه هم سن خودم بودند و بزرگسالان كه هم سن و سال مامانم بودند. گرچه از بس خودم رو با خواسته هاي كلاس تطبيق مي دادم همه اونايي كه باهام كلاس مي داشتند دوست داشتند كه ترم بعد هم با من باشند، من نوجوانان رو از همه بيشتر دوست داشتم و خودم باهاشون خوشحال تر بودم. يكي دو ترم كه گذشت ديگه فقط با نوجوانان كار مي كردم. يه سالي اونجا بودم و تقريبا ازش راضي بودم... ميگم تقريبا چون در نهايت تدريس، اوني نبود كه تو رويام بود... بايد دنبال اون كاري مي رفتم كه به اين زودي دلم رو نزنه! فهميده بودم كه ندريس زبان و كار كردن با بچه ها فقط توي ذهنم براي من شغل هاي ايده آل بودند اما نه در واقع. هردوشون خيلي زود دلم رو زدند و با وجودي كه در ظاهر توشون موفق بودم، در باطن ايده آل من نبودند.
افتادم دنبال ادامه تحصيل تو رشته خودم... رشته اي كه خيلي هم دوستش داشتم... خيلي خوشحال بودم كه دوتا گزينه اي كه هميشه ذهنم مشغولشون بود رو از ليست حذف كرده بودم حتي اگه يه سال و نيم زمان گذاشته بودم. جداي اين، نتيجه اون تجربيات اين شد كه تونستم بهتر ياد بگيرم كه با بچه ها به موقع مهربوني كنم و به جاش سخت گير و جدي بشم... حالا ديگه خيلي تحمل بچه ها رو ندارم! مگه اينكه با من يه نسبت نزديك داشته باشند كه اون موقع براشون مي ميرم.
August 25، 2010
Putzfrau
از بس اين پله هاي ترقي رو تي كشيدم كمرم خشك شده! حالم از هرچي پله و تي هست به هم مي خوره!
Labels:
Comic,
Diary,
Psychology,
Science
July 25، 2010
دست یافتنی یا دست نیافتنی؟
یعنی میاد یه روزی که به یکی از آرزوهای بزرگم رسیده باشم؟! برای بعضیاشون حتی نمیدونم که چه راهی را باید برم! یعنی هنوز که لوازم لازم را برای شروع ندارم!
اشتباه تا كي؟
يعني يك مادر به كجا مي تونه رسيده باشه كه آرزوي مرگ بچه اش رو كنه فقط به خاطر اينكه دخترش از دست اين شوهر فلان فلان شده اش راحت بشه؟!! هنوز همچين شوهرهايي تو اين مملكت وجود دارند! نمي دونم! من كه تو شوكم! يعني ديگه حتي نمي شه گفت "مهرم حلال جونم آزاد"؟! چرا جون خودش رو راحت نكرد؟!
فكر مي كنه من را خدا رسوند كه باعث شدم دخترش از وسط گود بيرون بياد! اما سوال اينه كه چرا منتظر بودند كه كسي يا شرايطي اون رو از اون شرايط بيرون بكشه؟ چرا خودش از تو گود بيرون نيومد؟!
اين يه كلاف پيچيده است ... معلوم نيست چه خبره اون وسط ... تنها چيزي كه من مي فهمم بوي گند تعفنه! همين. همه اشتباه مي كنند... اشتباه پشت اشتباه...
حالا اين وسط از دست من چه كاري برمياد؟ نمي خواهم دخالت كرده باشم... نمي تونم بشينم كنار و فقط نگاه كنم... گاهي اوني كه از بيرون داره شرايط رو مي بينه خيلي كامل تر و درست تر از اوني مي بينه كه اون وسط داره دست و پا مي زنه... اما چطور ميشه يه نفر رو آگاه كرد از شرايطش وقتي كه خودش به نظر درك درستي نداره از اوضاعش؟! جوري كه خواسته و نظر خودت رو تحميل نكرده باشي... دخالت نكرده باشي... چطوري؟
July 12، 2010
استخر به يادموندني
خوب شد امروز پيرزنه از دست من سكته نكرد! تو اين هواي داغ فقط شنا مي چسبيد، بگذريم از اين كه اينجا تو اوج گرماي تابستون يكي دو ماه بعضي استخرها تعطيلات تابستوني دارند!! و ما هم كه نميدونستيم دقيقا تعطيلات از كي شروع ميشه، يه دو ساعتي دور خودمون تابيديم تا استخر ديگه اي كه باز باشه رو پيدا كنيم. يه پيرزن از اونايي كه دماغش رو مي گرفتي جونش در مي رفت، به ما گير داده بود كه چرا زياد مي خنديم و تو استخر مراقب نيستيم! منم خيلي شاد اصلا دوزاريم نيفتاد كه داره غرغر ميكنه! خوبه تشكر نكردم! فقط با لبخند مليحي كه حاكي از رضايت كامل از كامنت مثبت ايشون بود نگاهش مي كردم! لبخندم بيشتر حرصش رو درآورد و من تازه متوجه شدم صحبت دوستانه نيست! از يه طرف از ابلهي خودم خنده ام گرفته بود و از طرف ديگه مي خواستم جوابش رو بدم! اونم كه ديگه داغ كرده بود همين طور غرغركنان با سرعت لاك پشت از استخر رفت بيرون و البته در طول مسير همه استخر رو خبردار كرد!
July 05، 2010
گًه گیجه!!!
خانومه از یه طرف سنگ خدا و اعتقادتش را به سینه میزنه، آیههای قرآن به در و دیوار خونه اش آویزون میکنه، از یه طرف اعتقادات دیگران رو زیر سوال میبره و از یه طرف شورتک میپوشه میاد بیرون!!
قفس ذهنی
خستهام از همه تعریفهایی که چارچوب ذهنم شده اند! برای هر چیزی یه قوانینی توی ذهنم تعریف شده و جا افتاده اند که گاهی واقعا دست و پا گیرند! میمونم که قید همه تعریفها رو بزنم یا قید آدمها یا رفتارهایی که با تعریفها ناسازگارند!!
July 04، 2010
July 01، 2010
طفلی مامان و باباها!
تا وقتی بچه ایم همه دنیامون مامان و بابا است. مامان و بابا اینقدر دوستمون دارند که به خاطر ما حتی ممکنه با پدر و مادرشون هم تندی کنند. وقتی مامان یا بابا شدیم همون مامان و بابائی که زمانی همه فکرمون بودند اگه به بچه مون بگویند بالا چشمش ابروه، به تیریج قبامون بر میخوره. در حالی که ما طرفداری بیش از اندازهای از بچه مون میکنیم، هنوز برای پدر و مادرمون بچه ایم و آنها تماماً از ما حمایت میکنند و اگه لازم باشه، خودشون را به خاطر ما میشکنند. اما ما دیگه همه توجهمون به زندگیمون و بچه مونه. بچهای که فردا همه توجهش به بچه اشه و ما در رده بعدی قرار میگیریم! این قانون طبیعته؟
June 28، 2010
رانندگی
فردا اولین جلسه عملی رانندگیام را دارم. بعد از ۳ سال دوباره رانندگی کردن خیلی هیجان آوره :) آن هم با قوانین اینجا. چقدر طول میکشه تا یاد بگیرم که نباید لایی بکشم و باید آرام رانندگی کنم، همیشه راهنما بزنم و و و
امیدوارم فردا موقع راه افتادن، ماشین را خاموش نکنم :)
امیدوارم فردا موقع راه افتادن، ماشین را خاموش نکنم :)
June 24، 2010
June 23، 2010
جیره کتاب
امروز اولین کتاب فارسیام را در آلمان دریافت کردم :) چه ذوقی کردم.
این ایده هم برای مردم داخل ایران خوبه هم برای ایرانیهای خارج. ایده جیره کتاب. یکی از جالبترین کادوهایی که هر کسی میتونه بگیره به نظر من اینه که برای مدتی ماهانه کتاب به منزلش فرستاده بشه از طرف یک آشنا. بخصوص برای کودکان و نوجوانان. بچهها خیلی احساس بزرگی میکنند وقتی "آقای نامه رسان" براشون کتاب میبره. این تجربه شخصی منه. و حداقل در مورد من، در دو سه مورد کتابهای منتخب، خوب هم بوده اند. بخصوص که میشه برای کودکان بی سرپرست هم کتاب هدیه کرد و از جاهای دیگه دنیا کودکی را در ایران به این وسیله شاد کرد.
این ایده هم برای مردم داخل ایران خوبه هم برای ایرانیهای خارج. ایده جیره کتاب. یکی از جالبترین کادوهایی که هر کسی میتونه بگیره به نظر من اینه که برای مدتی ماهانه کتاب به منزلش فرستاده بشه از طرف یک آشنا. بخصوص برای کودکان و نوجوانان. بچهها خیلی احساس بزرگی میکنند وقتی "آقای نامه رسان" براشون کتاب میبره. این تجربه شخصی منه. و حداقل در مورد من، در دو سه مورد کتابهای منتخب، خوب هم بوده اند. بخصوص که میشه برای کودکان بی سرپرست هم کتاب هدیه کرد و از جاهای دیگه دنیا کودکی را در ایران به این وسیله شاد کرد.
بهت زده ام. یک سال گذشت.
از آن همه شکنجه، جنایت و کشتار... از این همه وحشیگری... وحشیگریها هنوز هم ادامه دارند... کشتار ها، شکنجهها و جنایتها هنوز ادامه دارند...
مقاومت هم هنوز ادامه دارد... و سبزها هم.
از آن همه شکنجه، جنایت و کشتار... از این همه وحشیگری... وحشیگریها هنوز هم ادامه دارند... کشتار ها، شکنجهها و جنایتها هنوز ادامه دارند...
مقاومت هم هنوز ادامه دارد... و سبزها هم.
Labels:
Iran,
Politics,
Psychology,
Sociology
June 13، 2010
June 11، 2010
اشتراک در:
پیامها (Atom)